تا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد

شاعر : خواجوي کرماني

کار من همچو سر زلف تو در پا افتادتا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد
ابر در چشم جهان بين ثريا افتادبسکه دود دل من دوش ز گردون بگذشت
ز آه من غلغله در عالم بالا افتادراستي را چو ز بالاي توام ياد آمد
شور در جان خروشنده دريا افتادچشم دريا دل ما چون ز تموج دم زد
راز پنهان دل خسته بصحرا افتاداشکم از ديده از آن روي فتادست کزو
کار چشم تو چه انديشه چو با ما افتادگويدم مردمک ديده‌ي گريان که کنون
دود دل در جگر لاله‌ي حمرا افتادبلبل سوخته از بسکه برآورد نفير
تاب در سينه‌ي پر مهر زليخا افتادکوکب حسن چو گشت از رخ يوسف طالع
مهره‌ئي بود که در ششدر عذرا افتاددل خواجو که چو وامق ز جهان فارد گشت